این روزهای ما
کوچولوی مامان . این روزها خیلی سرم شلوغه. صبح ها سر کار و بعد از ظهر ها دانشگاه... کمتر فرصت می کنم به وبلاگت سر بزنم و برات بنویسم. ترجیح می دم بیشتر از فرصت استفاده کنم و با تو باشم تا پشت کامپیوتر. روز به روز داری بزرگتر میشی و من از داشتن تو بیشتر خدا رو شکر می کنم.
-حالا دیگه کاملا متوجه همه حرفها میشی. و خوب هم در مقابل حرفهای آدم عکس العمل نشون میدی. وقتی می گم آوا جون در یخچالو ببند می دویی میبندی. راستی شیطنت جدیدت اینه که در یخچالو باز می کنی و میری توش میشینی. کلی برای خودت حال میکنی از این کار!!!!!!
چون گوشه های میز پذیرایی تیز بود چپونده بودمش بین دیوار و مبل. شیرین کاری جدیدت اینه که میری روش وای میستی و وسایل روی اپن رو برمیداری.



مامان قربون ذوق کردنت بره الهی...
- روزا که می رم شرکت دلم برات تنگ میشه و از شیرینکاریهات برای همکارام تعریف می کنم و کلی می خندیم.
- همچنان تا جوگیر میشی موهای آدمو میکشی و ذوق می کنی. امیدوارم به زودی از سرت بیفته .
- چند روز پیش دیدم علاوه بر دندونعای بالا دو تا از دندونهای آسیاب پایینت هم در اومده. کلی ذوقیدم. حالا دیگه همه چیز می تونی بخوری.
- تو غذا خوردن خیلی دختر خوبی هستی. اصلا بد غذا نیستی و هر چیزی بهت بدم می خوری. ممنونم که اذیتم نمی کنی گلم . روزی هزار بار به خطر همین موضوع خدا رو شکر می کنم.
- تو دوران بارداری یه سی دی از سری مجموعه آهنگهای انیمیشنی تاتی رو خیلی گوش میدادم. تو الان عاشق اون آهنگهایی و خیلی با ذوق اونه رو گوش میدی و کلی دست میزنی و می خندی.
اینم تصاویرش و دخترم در حال نگاه کردن:

الهی مامان قربون دخمل نازش بشه...

مامانم می خواد منو ببره به مهمونی ... ما میخوایم امشب بریم خونه عمه جونی ...

یه بستنی تو یخچال از صبح نشسته تنها ... خیلی دلش میخواد که بیاد به خونه ما...
خوب کوچولوی من... تو مثل فرشته ها خوابیدی و من از فرصت استفاده کردم و برات نوشتم . حالا دیگه باید برم بخوابم ... فردا روز دیگریست .... دوستت دارم .... تا بعد!


این روزهای ما
